محمد خزائلى
263
شرح بوستان ( فارسى )
گدايان بىجامه شب كرده روز ، * معطركنان جامه بر عود سوز ( 1 ) يكى گفت ازينان ملك را نهان : * كه اى حلقه در گوش حكمت ( 2 ) جهان ، پسنديدگان در بزرگى رسند * ز ما بندگانت چه آمد پسند ( 3 ) ؟ شهنشه ز شادى چو گل برشكفت * بخنديد در روى درويش و گفت : من آنكس نيم كز غرور و حشم ، * ز بيچارگان روى درهم كشم تو هم با من از سر بنه خوى زشت * كه ناسازگارى كنى در بهشت من امروز كردم در صلح باز * تو فردا مكن در به رويم فراز ( 4 ) چنين ره اگر مقبلى ، پيش گير * شرف بايدت ، دست درويش گير بر از شاخ طوبى ( 5 ) كسى برنداشت ، * كه امروز تخم ارادت نكاشت ارادت ندارى سعادت مجوى * به چوگان خدمت توان برد گوى ترا ( 6 ) كى بود چون چراغ التهاب ، * كه از خود پرى همچو قنديل از آب ! . . . . . . . . . .